#خانم_پرستار_پارت_88

- نیما تو که سنت زیاده چرا زن نمی گیری؟
نیما با لحن با نمک همیشگیش خود را مظلوم کرد.
_هی خواهر دست رو دلم نزار که خونه، آخه کی میاد زنش رو به ما بده؟
-وا؟ همه حاضرن دخترشون رو به تو...
یک دفعه ساکت شدم، که همه زیر خنده زدند.
من رو دست انداخته؟ یاد حرفش افتادم:
_))هی خواهر دست رو دلم نزار که خونه، آخه کی میاد زنش رو به ما بده؟((
- هر هر، نمک دون، من که خیار ندیدم.
همه جز ارشاد بهت زده نگاهم می کردند.
انتظار نداشتند من که تا حالا این همه خانم بودم اکنون این گونه حرف بزنم.
ارشاد با لحن عادی رو به جمع گفت:
__دوستان نفس بکشید و تعجب نکنید، هرچند من امشب در تعجب بودم این زلزله هشت ریشتری تاحالا چرا ساکت بوده؟
یدک دفعه؛ مارال و آترا، به طرفم یورش آواردن.
مارال با جیغ پرسید:
__ پپ~س تو هم پایه ایی؟ آره؟
با صدای ذوق زده جوابش را دادم.
-آرهـــه.یخم دیگر باز شده بود. همه چپ چپ نگاهم می کردند.
-خو چیه شما هــ~ــی می خندید منم گفتم از خنده نمی رید منم بشم قاتل... ]پشت چشمی نازک کردم[ چـــیـش بیا و
خوبی کن.
همه خندیدند و بلند شدند تا به اتاق های مشخص شده اشان بروند و لالا کنند.
مارال و آترا هم با من به اتاقم آمدند و سرشان به بالشت نرسیده خوابشان برد، ولی من خوابم نمی آمد.
یک دفعه یاد طبقه زیرین و راه مخفی افتادم. کرم به جانم افتاد تا به طبقه پایین بروم.
پله ها را طی کردم. به پایین رسیدم نسبتا تاریک بود، چشمم به همان اتاق افتاد...
چشم هایم گرد شد، چون درش باز بود و یک نفر پشت به من در چهارچوب ایستاده بود، هیکلش خیلی شبیه به ارشاد بود.

romangram.com | @romangram_com