#خانم_پرستار_پارت_87

__خوب، مگه دروغ می گه؟ اخلاقتم مثله ماره.
مارال با لحن بچه گانه ایی من را خطاب قرار داد.
_ندا نظر تو چیه؟ من مثل مارم؟
برای اینکه کمی اذیتش کنم، حرف نیما را تایید کردم.
-به قول داداشم، اره...
نیش نیما باز شد و دستانش را دور گردنم انداخت.
__ مرسی حمایت خواهری.
نیما خیلی به دلم نشسته بود واقعا در این چند ساعت مانند یک برادر دوستش دارم.
نیما با یک لحن با نمک ادامه داد:
__تو این - -30سال عمری که از خدا گرفتم یه بار هم این سیما یا سینا اینجور حمایتم نکردن،هـی روزگار.
سیما یک سیلی پس کله نیما کوبید.
_ای کوفتت بشه هر چه قدر از مامان اجازه می گرفتم تا با دوستات بری پارتی.
مارال با دستانش به حالت خاک بر سر بالای سر نیما گرفت.
_خاک تو سرت، پارتی هم می ری؟
نیما اخم نمایشی کرد._ با بزرگ ترت درست حرف بزن بچه.
مارال شانه ایی بالا انداخت.
_ بزرگ تر کجا بود؟ همش _ _11سال بزرگ تری... ]چند دقیقه ساکت شد و بعد با تعجب و چشم های گرد ادامه داد[ واقعا
_ _11سال ازم بزرگ تری؟
نیما خیلی عادی نگاهش کرد.
_واقعا.
مارال سری تکان داد.
_پس احترامت واجبه بابا بزرگ. تو که سن بابام رو داری.
همه زیر خنده زدیم. حتی نیما هم خندید.
با این بحث پیش آمده فهمیدم نیما _ _28سالش نیست و_ _30سالش است، ولی اصلا به او نمی آمد.

romangram.com | @romangram_com