#خانم_پرستار_پارت_86
میشا حرصی شده بود.
_چیـــش، کجاش لایک داشت؟ نازی بی خیال بریم.
همه به طرف اتاقشان رفتند ولی من برگشتم و گفتم:
-منو ضایع می کنی؟ دارم برات.
_هی داشته باش ناز نازی خانم.
قرمز شده بودم می داند بدم می اید از اینکه اسمم را این گونه بگویند ها ولی بازهم می گوید!
-باشه،علـی خان!
.
شانه ایی بالا انداخت و رفت.
) َاه.بد عنق. قدیما بهتر بودا(.
خنده ام گرفت، چقدر بچه بودیم الان هم همچین بزرگ نیستیم.
.منم به اتاق نزد مهشید و میشا و نارا رفتم. ما چهار تا خیلی باهم جور هستیم البته بیشتر من مهشید و نارا جدیدا میشا هم
اضافه شده است.
***ندا بانو:
ماهان هرچه اصرار کردند نماند و رفت، ولی آترا ماند. حواسم به سینا بود که مانند خر ذوق کرده بود پس خبرهایی است.
مارال به طرفم آمد.
_ من می خوام پیش ندا بخوابم آترا، توهم بیا.
. آترا و مارال خیلی باهم صمیمی بودند این را در همین مدت کم فهمیده بودم.
. ) مارال دختر، دختر عموی بابای آتراست(
آترا با شیطنت نگاهش کرد.
__اوکی مار جونم.
مارال با حرص اورا خطاب قرار داد.
_مار و کوفت... مار و درد... حالا خوبه منم به تو بگم آتری؟
نیما دست هایش را داخل جیبش کرد.
romangram.com | @romangram_com