#خانم_پرستار_پارت_83
_می گم،بخند.
مانند ا روانی ها خندیدم، که یک مرتبه درد شدیدی در گونه ام پیچید! و از درد صورتم جمع شد.
ذوق زده نگاهم کرد.
_ تو چال گونه داری؟
از حرص قرمز شدم و به عقب هولش دادم.
-وایــــــی، گونم ترکید روانـــی!
_عمته.چند لحظه به صورت هم خیره شدیم و همزمان خندیدیم.
_خوب دیگه بیا بریم مهمونی تموم.
به ته سالن رسیدیم. پله داشت، یک راهرو کوتاه یک در چوبی مانند قبل، ولی دو فرق داشت؛ اولین فرقش این بود که این
بار از ته راهرو طبقه بالا در آمدیم ، دومین فرقش این بود که پله ها بیشتر بودند و منطقی بود، چون ما یک طبقه پایین
رفتیم و دو طبقه بالا آمدیم .
از ذهنم گذشت، ارشاد چه طور در چند دقیقه کوتاه از بالا به پایین رفت و جلوی من در آمد، ولی توجه ایی نکردم!
از پله ها پایین رفتیم که توجه همه به ما جلب شد، محو زیبایی ام شده بودند این را خودم هم می دانستم چشم های
طوسی تیله ایی که بعضی وقت ها رنگ عوض می کردند و پوست سفید و موهای طلایی، اجزای صورتم را تشکیل می
دادند.
خاتون به من اشاره کرد.
__ این دختر زیبا؛ نوه عزیزم، ندا بانو هستش که به تازگی پیداش کردیم.
.
همه به افتخارم، دست زدند.
)خـــ~خ انگار عروسیمه(.
با همه سلام و علیک کردیم که رسیدیم به یک دسته آدم؛ یک زن زیبا میانسال من را داخل آغوشش کشید.
_قربونت برم، عمه تو چه قدر خوشگلی... کپی مامانتی.
پسر زیبایی که کنارش بود و سنش به 8-27می خورد جلو آمد.
__سلام بر دختر دایی عزیز نیومده قاپ مامان مارو دزدیدی؟
romangram.com | @romangram_com