#خانم_پرستار_پارت_82
_اقا من بعد هشت سال برگشتم خونه تو چی می گی؟
حالا این من بودم که گیج شده بودم.
چشم هایم را بستم و بعد از چند دقیقه باز کردم.
یک دفعه ارشاد بلند خندید.
_ قیافت چه قدر باحال شد... سکته نکن شوخی کردم اینقدر غرق در افکارت بودی که نفهمیدی من پشت سرت نیستم و از
پله های ته سالن پایین اومدم.حالا که، به تیپش دقت کردم، دیدم راست می گوید همان لباس های بالا تنش بود!
- اگه راست می گی پله ها رو نشونم بده.
سری تکان داد.
_باشه دنبالم بیا.
و بعد طرف راهرو باریکی که به آشپزخانه ختم می شد رفت.
راهرو، را طی کردیم و از در آشپزخانه گذشتیم که به یک دیوار سر تا سر چوبی رسیدیم. فشارش داد که باز شد.
با یک راهرو، رو به رو شدیم و بعدش هم یک راه پله بود.
پله ها را طی کردیم و به یک سالن خیلی بزرگ که شبیه کاباره های قدیمی بود، رسیدیم.
_ این عمارت کم کم، صد سال قدمت داره ولی باز سازی شده و اینجا مال پدر بزرگه آقاخان هستش.
سری تکان دادم.
-آهاا.
از بالا سر و صدا آمد معلوم بود مهمونی شروع شده است!
وسط های سالن بودیم که چشمم به یک اتاق خورد، فضا زیاد روشن نبود، به همین دلیل ناگهان حواسم پرت شد و زمین
خوردم که ارشاد دستش را به طرفم دراز کرد تا بلند شوم، ولی محو صورت آرایش کرده ام شد!
سرش درحال جلو آمدن بود؛ مغزم کم کم داشت منحرف می شد که ناگاه گفت:
_ بخند!
با چشم های گرد نگاهش کردم.
-هـــــان~؟
جدی شد.
romangram.com | @romangram_com