#خانم_پرستار_پارت_81
از کمر تنگ می شد بعد گشاد و دوباره از زانو تنگ می شد؛ مدل ماهی بود.
یک جفت کفش پاشنه پنج سانتی هم کنارش بود. رنگ کفش ها هم طلایی بود.
.ذوق کردم.
نگاهم را به ویدا دوختم.
_آرایشم رو با این لباس تنظیم کن.ویدا با لبخند همیشگی اش چشمی گفت و کارش را شروع کرد.
نگاهی به آینه انداختم. پرنسس و یا یک بی بی نایس نشدم، ولی با آن ارایش لایت طلایی و رژ جگری حقیقتا زیبا شده
بودم.
ویدا پس از اتمام کارش رفت.
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت- -7عصر بود.
کارم از یک عروس بیشتر طول کشیده بود!
.
از اتاق خارج شدم که در اتاق ارشاد هم باز شد و بیرون آمد. نا خوداگاه به فکر فرو رفتم!
)صدای ارشاد چه قدر شبیه آرشه (!
با صدای هیاهو از فکر خارج شدم و به طرف پایین پله ها رفتم.
با دیدن فرد مقابل کپ کردم!
دوباره به عقب برگشتم و دیدم که ارشاد نیست.
)وای مگه همین الان اینجا نبود؟(
- ارشاد! مگه تو همین الان بالا نبودی؟
گیج نگاهم کرد.
_ تو من رو از کجا میشناسی؟ اصلا تو کی هستی؟
- وا؟! ندا بانو هستم دیگه.
فریاد کشید.
_واقعاا؟
- ارشاد تو مگه همین الان بالا نبودی؟
romangram.com | @romangram_com