#خانم_پرستار_پارت_145

.
کارهای آن مرتیکه دیگر روانیم کرده است.
قرار است با پژویی که ماهان برایمان گذاشته، به شیراز برویم.
خواهر دوقلویم ساره که از لحاظ اخلاق نقطه مقابل هم هستیم راضی به آمدن نشد.
او یک افسرده به تمام معناست!
***
با استرس سوار ماشین شدم. سارینا را هم سوار کردم.
گوشی ام زنگ خورد، ندا بود.
.
-الو.
صدای هق هق، ندا جگرم را اتش زد.
-ندایی... چت شده؟
با هق هق نالید_بازیچه شدم، داغونم کردن!
با شنیدن حرف هایش عصبانی شدم.
_ببین ندا، من و سارینا برای همیشه می خوایم بریم اصفهان... اون مرتیکه دیگه آستانه صبرم رو لبریز کرده... تو هم می
ای؟
با صدایی که از زور گریه می لرزید نالید:
_دیگه، تحمل موندن و دیدنش رو ندارم. می آم!
***
)ندا بانو(
سریع مشغول جمع کردن لباس هایم شدم. نمی دانم ارشاد کجا رفته است، چون هیچ کس جز من و نازی در عمارت نبود.
آرش هم به سرعت عمارت را ترک کرده بود، لاله هم خاتون را به دکتر برده بود.
نازی در دهانه در ظاهر شد.
_ندایی... چرا گریه می کنی؟

romangram.com | @romangram_com