#خانم_پرستار_پارت_144

-داغونم کردی...
قصد خروج از اتاق راکردم که وسط راه پشیمان شدم و برگشتم و یک سیلی به او زدم؛ صورتش به طرف مخالف برگشت
ولی من هیچ حسی نداشتم.
***
))زمان حال((
)سارا(
با ناراحتی بدون توجه به اسم روی گوشی جواب دادم:
-بله؟
_ماهانم.
صدایش، لبخندی روی لبانم نشاند.
-سلام، زندگیم._تو زندگی منی...
-ماهانی، خیلی لوسم کردی.
با صدای مهربانی جواب داد:
_تو رو لوس نکنم کی رو لوس کنم؟
با غم خندیدم.
-ماهان، ماشین آمادست؟
_آره، سویچ همونیه که بهت دادم. ماشین رو هم در خونتون پارک کردم. خواهرات آمادن؟
با لحنی غمگین تر از قبل ادامه دادم:
-سارینا که بچس... به حرفم گوش داد، ولی ساره... می دونی که؟ افسردگی داره، از وقتی فهمید به اصطلاح مادرمون چه
جور آدمیه و از دست رفتار های اون به اصطلاح پدر...
_اره، فدات شم نارحت نباش بابات با ساره کاری نداره... فعلا خدافظ. تو اصفهان می بینمت.
-خدافظ.
از بعد آن روز کذایی، رفت و آمد من و ماهان زیاد شد و در نتیجه در مدتی کوتاه عاشق هم شدیم و اون مرد مغرور برایم
یک ناجی شد

romangram.com | @romangram_com