#خانم_پرستار_پارت_143
_آقا ارشاد، آقا آرش گفتن اون ادکلنی که بهتون دادن رو بهشون بدید احتیاجش دارن.
ارشاد به طرف من چرخید و با لحن مظلومی گفت:
__می شه تو بری از اتاقم برش داری و بهش بدی؟ به خدا خستم!
چشم هایم را در حدقه چرخاندم.
-کجاست؟
مانند بچه ها ذوق کرد.
_رو عسلی کنار تختمه.
ادکلن را نزدیک بینی ام کردم و بوییدمش. خیلی خوش بو بود
در اتاق آرش را زدم.
_بیا تو، ارشاد.نفس عمیقی کشیدم و آرام وارد اتاق شدم.
آرش با شلوار بیرون و بالا تنه برهنه پشت به من ایستاده بود و با حوله کوچکی موهایش را خشک می کرد. معلوم بود تازه
از حمام بیرون آمده است.
همان طور پشت به من به حرف آمد.
_ارشاد، نمی دونمی چه قدر خوشحالم! ادکلن بهونه بود تا بیای پیشم. امروز که با ماسک صورت تو پیش ندا رفتم به
عشقش به من اعتراف کرد... وای، خدا کنه پا پیش بزاره... راستی، )به طرفم برگشت...(
ادامه حرف در دهانش ماسید.
نفس کشیدن برایم سخت شد... مبهوت به طرف آرش رفتم و ماسکی که در دستش بود را گرفتم و روی صورتش گذاشتم.
همه چیز را فهمیدم... ارشاد قلابی که خیلی وقته پیش دلم را لرزاند .
از همان دیدار اول تا روز مهمانی معرفی من...
به خودش آمد .
_ندا من...
حرفش را بریدم:
-هیــــــــــــــــس! هیچی نگو... چیزایی که باید می فهمیدم رو فهمیدم.
بغض کردم.
romangram.com | @romangram_com