#خانم_پرستار_پارت_142

حرفهایش...
رفتارهایش...
همه و همه باعث می شد لحظه به لحظه برایم... جالب تر... نه... نه... اصلاح می کنم، عزیز تر شود.
آب دهانم را فرو دادم و به ارشادی که من را زیر ذره بین گرفته بود خیره شدم! نمی توانستم دروغ بگویم، چون حس می
کنم ذهنم را می خواند
نفس عمیقی کشید.
_چی شد؟ حرفم درست نیست؟
آب دهانم را با سر و صدا فرو دادم و به آرامی سری تکان دادم:
-اوهوم...
ارشاد مانند جت از جایش بلند شد! چشم هایش ستاره باران بود._ببین ندا، سعی کن بهش بفهمونی دوسش داری... از این فاز دپ هم درا. آرش قبلا شکست خورده، تو پا پیش بزار.
بعد از اتمام حرفش، با سرعت از اتاق خارج شد و من را با احساسی که تازه شناخته بودمش تنها گذاشت.
آرش...
آرش...
آرش...
آرش...
آرش...
=
عشق!
کلافه شدم. اگه آرش قبولن نکند چه؟
***
روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستم... اصلا حواسم به فیلم در حال پخش نبود و افکارم حول و حوش آرش می چرخید.
ارشاد کنارم نشست. نمی دانم چرا حس می کردم با ارشادی که صبح کنارش اعتراف کرده بودم فرق می کرد! نه آن که بد
باشد ... نه! فقط آن برق در چشمانش نبود.
لاله به طرفمان آمد.

romangram.com | @romangram_com