#خانم_پرستار_پارت_141

مانند این چند وقت اخیر بی حوصله ام، حتی برای تولد نه سالگی دخترها که چند روز پیش بود ، همین گونه بودم.
به دیوار اتاقم چشم دوختم. خودم هم نمی دانم چه مرگم است!
صدای در اتاق آمد.
-بیا تو.
ارشاد وارد اتاق شد، همان ارشاد قدیم بود؛ این را از برق چشم هایش فهمیدم.
-به به، داش ارشاد... یادت افتاد یه ندایی هم وجود داره.
لبخند نیم بندی زد و به طرفم آمد.
_چیه؟ پکری!نفس عمیقی کشیدم.
-خودم هم نمی دونم چه مرگمه...
نگاه زیر چشمی به من انداخت.
_من می دونم، چته.
با تعجب پرسیدم.
-چمه؟
روی صندلی چرخ دار پشت میز کامپیوتر نشست.
_عاشق شدی...
با چشم های گرد پرسیدم:
-چــــی؟ عاشق کـــــی!؟
انگار که من را زیر ذره بین گرفته باشد به من نگاه می کرد، آرام زمزمه کرد:
_آرش!
با آمدن اسم آرش تنم بی حس شد.
یاد رفتار های اخیرش افتادم... نمیشد گفت که مهربان شده است، ولی توجهش نسبت به من زیاد شده بود و همه این را
فهمیده بودند... حتی می خواست برای من یک جنسیس بخرد که با مخالفت شدید من مواجه شد.
نمی توانم انکار کنم که از توجهش غرق لذت می شوم.
نگاهش...

romangram.com | @romangram_com