#خانم_پرستار_پارت_140
جلو تر رفتم...
دره ایی با گدازه های آتشین. پا هایم سست شد، نا گاه دو فرد سیاه پوش با چهره هایی پنهان بازووانم را گرفتد.
دوباره زمزمه ای آمد»: کشتن َن ْفس، گناهی کبیره. تو خود َن ْفس خود را کشتی«!
منتظر بودم که به من هم همانند افراد دیگر اجازه عبور از پل را بدهند، ولی...
بدون عبور از پل و بدون توجه به التماس هایم، مرا به درون دره آتشین پرتاپ کردنند...! دیگر صدایی از دهانم خارج نمی
شد.
درواز های آتشین جهنم نمایان شدند.
سه باره زمزه ایی آمد»:به دوزخ، خوش آمدی«به خودم آمدم و به شدت تیغ را به دیواره حمام کوبیدم: به بیرون از حمام جهیدم.
بدون غسل، تیمم و حتی وضو شروع به خواندن نماز کردم!
خودم را به روی سجاده مادرم انداختم و با گریه نالیدم»:العف... العف... العف... خدایا... العف...استغفار«...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
)دوستان نویسنده داستان بالا خودم بودم و اگر قصد استفاده از این داستان رو دارید، خواهشا بنویسید که نویسندش بنده
>گرگ برفی< بودم(
لرزش بدنم دست خودم نبود. گوشی از دستم درون دره افتاد و از دیدم نا پدید شد!
می خواستم برگردم، ولی پاهایم یاری نمی کرد...
من نمی خواهم خود کشی کنم...
پاهایم سست شده بودند و اختیار از دست داده بودم.
در حال سقوط بودم که ثانیه آخر به عقب کشیده شدم.
نتوانستم تعادلم رو حفظ کنم ودر بغل طرف پهن شدم.
با دیدن صورت ناجی ام بهت زده زمزمه کردم:
-ماهان!
***
))یک ماه بعد((...
)ندا بانو(
romangram.com | @romangram_com