#خانم_پرستار_پارت_139

همه و همه تداعی بد ترین روز های زندگیم بود؛ به معنای تنها ایی ام بود.
بازم من و قوطی قرص! خالی بود؟
آری، خالی بود.
قصد خرید قوطی جدید کردم، ولی...!
زیر لب زمزمه کردم»:آری، خودش است. خوابی ابدی«!
به طرف حمام کوچک گوشه اتاق یورش بردم.
تیغ را برداشتم! را روی پوستم به حرکت در آوردم!
درد هر لحظه بیش تر می شد... لحظاتی درد ناک سپری شد و من بودم و... من بودم و... من!
و سر انجام تاریکی مطلق.
خود، از خود انتقام گرفتم؟
خود، خود را کشتم؟
من، باعث بسته شدن آن چشمان سبز زمردی مادرم بودم؟
من، باعث کم شدن دست نوازش پدرم بر سر خواهرم بودم؟
من باعث آن سفر لعنتی و در آخر...
مرگ مادرم...!
کم شدنه سایه پدم...!
زجر کشیدن خواهرم...!
نبود برادر غیرتی ام...!
من، یعنی سراسر نفرت.
-گویی عالمی دیگری ست؟
زمزه ایی آمد»: آری، عالمی دیگری ست، اینجا برزخ است«!
تنم به رعشه افتاد. اول نا محسوس و کم کم کاملا محسوس...
چشمم به پلی افتاد که شمار زیادی از افراد در حال عبور بودند. بعضی با به پایین پرت می شدند و بعضی با لبانی پر خنده،
عبوری آسان داشتند.

romangram.com | @romangram_com