#خانم_پرستار_پارت_138
چشم هایم را بستم و خواستم خودم را به پایین پرت کنم که گوشی ام در جیبم یک ویبره کوچک رفت و این یعنی پیام!
نمی دانم چی شد.
شاید خدا خواست و من قصد کردم آخرین پیام را بخوانم. پیام از یک شماره ناشناس بود.
پیام را باز کردم.
رأس پیام با فونت درشت نوشته بود:
_خــــــــود کـــــشـــــی
با چشمانی گرد شروع به خواندن ادامه اش کردم.
شادی شروع به چرخیدن کردم.
لبخندی که روی لبم جا خوش کرده بود از لبم دور نمی شد.
صدای مادرم آمد»: دخترم، از ما دور نشو، دنیا پر از گرگ است«!
لحن اخطار گونه اش برای لحظه ایی رعشه به تنم انداخت و لبخند را از لبم دور کرد، ولی با دیدن آبشاری که منشاء اش از
کوه سر به فلک کشیده ایی، که گویی انتهایش در آسمان است؛ جاری شده بود لبخند را دوباره به لبم برگرداند.
دوان دوان از آنان دور شدم. آن گونه که گویی اخطاری از مادرم دریافت نکرده ام.
با شوقی وصف نا شدنی خودم را به آب زدم...!
نا گهان با تنی یخ زده از خواب پریدم.
چند ثانیه ایی طول کشید که خودم شوم... غم عالم به دلم راه یافت.
بیداری برای من معنی برابر با مرگ دارد!
چه راحت زندگی برایم مرگ شد. دستم را به طرف قوطی قرص خواب سوق دادم. تنم کرخت بود.
در قوطی قرص را باز کردم. آخرین دانه بود!
پوزخند همیشگی روی لبم جا خوش کرد؛ بدون لحظه ایی تعلل آخرین قرص خواب را به دهان انداختم و اندکی بعد...! من
و رویای همیشگی ام، اخطار مادر ام، بی توجه ایی من...
هراسان چشمانم را باز کردم.
اتاق تاریک ام...
سردرد عمیق ام...خیالات وقیح ام...
romangram.com | @romangram_com