#خانم_پرستار_پارت_137

روزی صد بار عشقو
تو خودم می کشتم
)نشد ـ مهراب/معراج(
هق هقم دست خودم نبود. این آهنگ حرف دل من بود.
یاد آوری اون روز ها برایم خیلی سخت بود.
روزی که مثل امروز از بهمن چک خورده بودم، به یکی از پارک های خلوت امارات پناه بردم.
نمی دانم بنیامین از کجا ظاهر شد، پسر ایرانی مقیم امارات، بدجور به دلم نشست.
بد جوری داغونم کرد...
آخرین روز گفت بهمن بهش پول داده بود تا جلو بیاید و عاشقم کند، و بعد هم با درخواست نا به جایی، من را بسنجد.
بنیامین به دروغ به بهمن گفت که قبول کردم و از آن روز عذاب من صد برابر شد.
هق هق بدون اشک درد ناک ترین نوع هق هق است؛ ماهان، دستپاچه شده بود.
به سرعت به طرفم آمد، یک طرف صورتم سوخت و به گریه افتادم.
ماهان هر کاری می کرد نمی تونست آرامم کند!
گوشی ام داخل جیب مانتو ام بود، روی ویبره رفت.
گوشی روی حالت پیغام گیر بود؛ صدای بهمن در اتاق بیچید:
_دختره ه.ر.ز.ه زنگ زدم به منشی اون خراب شده ایی که توشی.
دو ساعت تو اتاق اون پسرای عضب چه گوهی می خوری؟هاا؟!
می خوای مخ اونام مثله بنیامین بزاری تو فرقون؟
نفس کشیدن برایم سخت شد. ماهان بهت زده به این پیغام مزخرف گوش می داد.تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که گوشی ام را از روی مانتو فشار بدم و با سرعت مکان را ترک کنم.
...
از بالا به پایین نگاه کردم.
من، سارا موحدی، دختر شوخ پر خنده، می خواهم خودکشی کنم؟
پوزخندی زدم.
چه کسی از دل خون من خبر داشت.

romangram.com | @romangram_com