#خانم_پرستار_پارت_136

اتاقی با دکوراسیون سفید و خاکستری شیک، دوتا میز بزرگ شبیه به هم دو طرف اتاق قرار گرفته بود. میز اول خالی بود و
میز دوم را هم ماهان اشغال کرده بود.
ماهان به حرف آمد.
_خانم موحدی، بنشینید.
لحن دستوری اش اذیتم کرد و نا خوداگاه یاد بهمن افتادم.
با اخم روی مبل خاکستری نشستم.
ماهان بلند شد که بیاید رو به روی من بشیند که دستش به کیبورد کامپیوترش خورد و صدای موسیقی اتاق را پر کرد.
این صدای، چیه داره قرآن می خونه؟
وضعیتم اینه
وقتی زیر خاکم
مادرم واسم لالایی بخونه
اینجا معراجتو
از روی زخماش میشناسن
مامان، خدارو دیدم
بد جوری گریه می کرد واسمخدا تعریف کرد واسم
داستان عاشق خون دلو
مامان، فرشته ها
بد جوری زانو زدن جلوم
نمیرم از این دنیا
دنیا واسم تنگ شد
دل به هرکی دادم
به ما رسید دل سنگ شد
خستم از این دنیا
هیچ کسی نیست پشتم

romangram.com | @romangram_com