#خانم_پرستار_پارت_146
با گریه نالیدم:
-نازی... باید برم... تو رو خدا به کسی نگو. الان میترا دنبالم میاد.
خشک شد.
با کمک میترا چمدان هایم را از پله پایین بردم. هرچه دنبال نازی گشتم پیداش نکردم.
***
یک نفر به سارا زنگ زد و گفت که پدرش دنبالش است برای همین سرعت ماشین سر سام آور بود... ناگهان کامیونی
جلویمان ظاهر شد.
جیغ کشیدم:
-ســــــــــارا.~
یک مرتبه یک نفر از زیر صندلی بیرون آمد ! نازی بود!
با سرعت بغلش کردم و سرش را به قفسه سینه ام چسباندم.سارا با ترس داد می زد:
_تـــــــرمـــز نمی گیره...
بدنم در حال لرزش بود، از ترس بی حس شده بودم.
یک برخورد شدید و چپ شدن ماشین و سیاهی مطلق××!
romangram.com | @romangram_com