#خانم_پرستار_پارت_134
دل و رودم تو حلقمه.
-گفتم چه خبر، نگفتم غر غر کن.
خودش را، روی تخت پرت کرد، بدنش با پای گچ گرفته ام برخورد کرد که جیغ گوش خراشی کشیدم.
***
دو هفته بعد...
با ذوق شروع به راه رفتن کردم. امروز گچ پایم را باز کردم، چون آسیب پام خیلی جدی نبود و نیازی نبود که بیشتر در گچ
بماند.
صبح سارا و میترا دنبالم امدند و من را به اینجا آوردند.
صدای مریم آمد.
_بیا بریم دیگه، تو عمارتتون هم می تونی راه بری.
)سارا(بازوی ندا را گرفتم و اورا سوار ماشین کردم، چون ماشین شاسی بلند بود و برای ندا که تازه گچ پایش را باز کرده بود، سوار
شدن سخت بود.
ندا و میترا را به عمارت رساندم و به طرف، شرکت به اصطلاح پدرم حرکت کردم.
بدون اجازه وارد اتاق شدم.
بهمن)پدرم( به سرعت از روی صندلی بلند شد و به طرفم آمد .
مانند همیشه با اخم به من توپید.
_چرا عینه خر سرت رو می ندازی پایین و می ای تو؟
با گستاخی به چشم هایش خیره شدم.
-دوست دارم.
با اتمام حرف هایم یک طرف صورتم سوخت.
با تنفر نگاهی به او انداختم و اتاق را ترک کردم.
با سرعت سوار ماشینم شدم. ماشین را به حرکت در آوردم.
هق هقم به اوج خودش رسید.
حمید واقعا یه پدره؟
romangram.com | @romangram_com