#خانم_پرستار_پارت_133

_بعد چند سال هم دیگه رو دیدیم ببین درمورد چی حرف می زنیم.
.
-آره، بریم که دلم برای ندا یه ذره شده.
میترا پشت چشمی نازک کرد.
_ایش، منم که سبزمنی...
-اولا، کوفت سبزمنی.می خوای حرص من رو دراری؟ دوما، شما تاج سری.
***
)ندا(
خود را با گوشی ام سرگرم کرده بودم که بی دلیل وارد بخش پیام ها شدم؛ پیام از شماره ناشناس...
)اوه مای گاد.
سارا(...
شروع به داد بی داد کردم تا بلکه کسی به اتاقم بیاید.ناگهان در اتاق باز شد و سارا وارد اتاق شد.
از شدت، ذوق زدگی نمی دانستم چه بگویم!
سارا خودش را بغلم انداخت.
_وای، ندایی، خودتی؟ـ
-په نه په، روحمه.
با چندش از من جدا شد.
_هنوز هم شب ها تو آب نمک می خوابی!؟
ادایش را در آوردم، نهایت ابراز علاقه ما همین بود.
والا...
چه معنی می دهد!
-خوب، چه خبر ساری خانم؟
همان طور که مانتویش را در می آورد، نالید:
_وای، مردم. از بس که این ماشینه بالا پایین شد.

romangram.com | @romangram_com