#خانم_پرستار_پارت_132
چمدانم را در بغل پسر انداختم که چون یک دفعه ای بود، چند قدم به عقب رفت.
در حال پرواز به طرف میترا با صدای بلندی داد زدم:
_ســـلــام میتی. چطوری؟ شنیدم شو شو، کردی.
شروع به بال بال زدن کرد، ولی من توجه ایی نکردم.
خودم را در بغلش انداختم که به در برخورد کرد.
میترا با حرص غرید.
_کشتیم! ولم کن.
-ایش، لیاقت نداری.از میترا جدا شدم و به او پشت کردم.
چشمم به پسری خورد که پیرهنش را عوض کرده بود و چمدان من را می آورد.
دم گوش میترا پچ زدم:
-این کیه؟
میترا همان طور که بازویش را در دست گرفته بود جواب داد:
_پسر دایی ندا.
ابروهایم را بالا انداختم.
-قیافش برام خیلی آشناست.میترا این پسره چی کارست؟
میترا نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت.
_مهندس معماری.
.
بشکنی زدم.
-یافتم، شرکت ساختمونیه، اینا قراره یه برج برای شعبه جدید تجارت خونه بابام تو تهران بسازه.
میترا با تعجب پرسید:
_واقعا؟
-اوره، ولی اون کسی که برای صحبت با بابا اومد امارات این نبود...
میترا با تندی گفت:
romangram.com | @romangram_com