#خانم_پرستار_پارت_131
با بی تفاوتی، نگاهی به صورتم انداختند؛ و مشغول کارشان شدند.
پایم را بالا اوردم که آخ آترا در آمد و شروع به جیغ جیغ، کرد.
خون دماغ شد، که من هول شدم.
-وای، ببخشید...
در اتاق باز شد و ماهان با عجله وارد شد و به طرف آترا رفت.
سر آترا را، رو به بالا گرفت تا خونش بند بیاید.__فدات شم چرا مراقب خودت نیستی؟
آخی، ماهان چه قدر خانواده دوست بود.
خون بینی آترا بند آمد . رفت تا در روشویی اتاق من سر و صورتش را بشوید.
ماهان، هم چون لباسش خونی بود رفت تا از داخل ماشینش لباس بیاورد.
)سارا(
-آقا همین جاست.
راننده فرودگاه سری تکان داد و ماشین را متوقف کرد.
کرایه را حساب کردم و به طرف ویلایی که ندا آدرسش را داده بود رفتم.
زنگ ویلا رو فشردم که صدای مردی آمد:
_کیه؟
-سلام، من سارا هستم، دوست ندا.
_بفرمایید تو.
وارد ویلا شدم. وای که چه هوایی بود!
با ذوق تا در ورودی ویلا دویدم.
چمدانم به پشت پام برخورد کرد و با مخ روی زمین افتادم.
دست یک نفر جلویم دراز شد.
بدون توجه به آن دست دراز شده بلند شدم.
یک پسر خوش تیپ با پیراهن خونی جلو رویم ایستاده بود.
یه لحظه کپ کردم، خواستم که از ویلا بیرون بروم که میترا را دیدم.
romangram.com | @romangram_com