#خانم_پرستار_پارت_130

شیما، نفس آسوده ایی کشید.
_دختر، تو که ما رو نصفه جون کردی.
- -32دندانم را در معرض نمایش گذاشتم.
همه خندیدند و از اتاق خاج شدند، ارشاد هم با زور میترا را از اتاق خارج کرد و من تنها شدم.
بین افرادی که بالا آمدند، آرش نبود!
)یعنی الان کجاست؟وای، اصلا من چرا دارم به اون فکر می کنم؟(
فرصت نشد جواب خودم را بدهم چون در اتاق زده شد و آرش وارد اتاق شد.
مانند افراد اسکل نگاهش می کردم.
دست هایش را داخل جیبش فرو کرد.
_خوبی؟
- آ...آره.
سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
)آیا این خله؟
آیا، نه! حتما خله(
بی خیال، افکار مزخرف شدم و خوابیدم.
ساعت - -3شب با صدای اس ام اسی گوشی ام بیدار شدم.
از یک شماره ناشناس بود که نوشته بود:
_)سلام آجی.سارام. آدرس ویلا رو می فرستی(.
با منگی آدرس ویلا را فرستادم و دوباره خوابیدم.
***
حس کردم پاهایم روی حالت ویبره است.
چشم هایم را باز کردم.
آترا ، مارال و میترا با خودکار رو گچ پایم نقاشی می کرند . چون جنس گچ زبر بود و نوک خودکار، باریک رو ویبره رفتم.
-وای...

romangram.com | @romangram_com