#خانم_پرستار_پارت_129
-خوب؟
میترا با تعجب پرسید:
_تو تعجب نکردی!؟
دوباره لب هایم را غنچه کردم.
-نوچ!
میترا با حرص، لب هایش را با ادا و اصول کج کرد._انقدر لبات رو غنچه نکن و بگو نوچ، نوچ.
دوباره ادامه دادم.
-نوچ...
با متکا در سرم کوبید .
-آخــــخ~، دستت بشکنه.
یک دفعه یاد امدن سارا افتادم و درد را از یاد بردم.
-میترا یه خبر توپ برات دارم.
میترا کمی به من نزدیک شد.
_چـه خبری؟
-سارا داره می آد ایران.
با بهت ذهنش را باز کرد.
_نـــه¡...
-آره.~
از بهت، خارج شد و شروع به جیغ جیغ کردن کرد.
دستم را روی گوشم هایم گذاشتم و جیغ زدم.
-خــــفه، شو.
دستم را برداشتم، که یک مرتبه در اتاق باز شد و یک ایل آدم توی اتاق ریختند.
خودم را به تاج تخت چسباندم و با ترس نمایشی پرسیدم:
-زلزله اومده؟
romangram.com | @romangram_com