#خانم_پرستار_پارت_128

ندا بانو
روی تخت دراز کشیدم و ساعدم را بر عکس روی پیشانی ام گذاشتم.
عذاب وجدان اجازه خواب را نمی داد.
نباید آن حرف ها را می زدم، ولی خوب او نیز من را ترشیده خطاب کرد.)اصلا حقش بود؛ پسره سه نقطه(...
از این پهلو به آن پهلو شدم و به دیوار نارنجی رو به رویم خیره شدم.
یاد پدر و مادرم افتادم.
چقدر دلتنگشان هستم.
چند قطره اشک از چشمانم، چکید که با شنیدن صدای در اتاق سریع پاکشان کردم. صدای میترا آمد:
_ندا بیداری؟
حرفی نزدم.
از صدای پاهایش فهمیدم دارد به تخت نزدیک می شود.
دوباره صدای میترا آمد:
_بیداری، می دونم.
- ٓآره بیدارم.
میترا با غر غر من را به طرف خودش چرخاند.
_خوابت می اد؟
لب هایم را غنچه کردم.
-نوچ.
میترا چشمهایش را لوچ کرد.
_یه چیزی بگم.
-بگو.
میترا با ِمن ِمن ادامه داد.
_ارشاد ازم خواستگاری کرد...
خیلی عادی جواب دادم.

romangram.com | @romangram_com