#خانم_پرستار_پارت_125

_احتیاجی نیست، نیما که اومد می ریم از وسایل پزشکی می گیریم، اینجا نداره. الانم بریم تو فضای باز .
-من چطوری بیام؟
ارشاد حالت متفکری به خودش گرفت و حرفی نزد، میترا ادامه داد:__ارشاد تو چه جور مردی هستی که نمی تونی ندا که یه تیکه پوست و استخونه رو بلند کنی؟
می دانستم ارشاد برای اینکه میترا ناراحت نشود همان اول بلندم نکرد و میترا هم این را خوب متوجه شده بود برای همین
این حرف را زد.
ارشاد نگاه عاشقانه ای به میترا کرد.
_شیفته همین اخلاقت شدم.
میترا با عشوه سری تکان داد.
-باو جمع کنید خودتون رو، بریم که نیما اومد.
ارشاد من را بلند کرد و راه افتاد.
-به نظرتون آرش ناراحت شد؟
ارشاد با افسوس سری تکان داد.
_اون عاشق سحر بود ولی سحر لیاقتش رو نداشت.
کمی شرمنده شدم، البته فقط کمی!
***
روی یکی از صندلی های محوطه نشستیم.
هیچ کداممان حرف نمی زدیم؛ صدای ماشینی آمد.
سرم را بالا آوردم.
نیما بود. ارشاد کمکم کرد تا سوار ماشین شوم.
نیما با شرمندگی نگاهم کرو.
_ببخشید، مقصر من بودم.
-بله، که مقصر تو بودی.
نیما خندید، و پررویی گفت.
ابرویی بالا انداختم.

romangram.com | @romangram_com