#خانم_پرستار_پارت_126
-کمال، همنشین در من اثر کرد.
نیما ماشین را روشن کرد.
_آرش کجاست؟
سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.ارشاد جلو نشسته بود به همین دلیل برای دیدن صورت من باید می چرخید.
چرخید و رو به من ادامه داد:
_ناراحت نباش، تو اون لحظه عصبانی بودی یه حرفی زدی.
نیما با کنجکاوی پرسید.
_چی شده؟
میترا دستش را در هوا تکان داد.
__آرش به ندا گفت ترشیده، ندا هم...
دیگر ادامه نداد.
نیما درحالی که از فضولی رو به موت بود پرسید:
_ندا هم!...؟
ارشاد دستی در موهایش کشید.
_قضیه سحر رو پیش کشید...
هنوز حرف ارشاد تمام نشده بود که نیما با سرعت ماشین را کنار جاده پارک کرد و برگشت طرف من و داد زد:
_چـــــــــــی؟
خودم را به در ماشین چسپاندم.
-لئوناردو داوین چــــی.~
نیما با کلافگی به حرف آمد.
_تو نباید اون حرف هارو بهش می زدی.
حرفی نزدم.
بعد چند ثانیه ماشین به حرکت در آمد.
یعنی نیما آنقدر آرش را دوست دارد!؟
romangram.com | @romangram_com