#خانم_پرستار_پارت_124

قدر بچه هات رو نگه داشت. هه، هه، رفت پی عشق و حالش.
میترا و ارشاد بهت زده بودن، ولی آرش با اخم به نطق های من گوش می داد، به سرعت ازما دور شد و من تازه فهمیدم چه
گوهی خوردم.***
آرش
با سرعت از آنها دور شدم به طرف ماشینم رفتم و به محض سوار شدن، ماشین را به حرکت در آوردم.
اصلا برایم مهم نبود که چطور می خواهند به ویلا برگردند؛ آتش گرفتم.
با سرعت بین ماشین ها لایی می کشیدم.
حرفهای آن دختر گستاخ واقعا من را به آتش کشید.
صدایی از درون به من نهیب زد:
_هه، مگه دروغ می گفت؟
سرعتم هر لحظه بیشتر می شد.
)من عاشق سحر بودم، ولی اون چی کار کرد؟
می خواست با به ظاهر برادر من بریزه روهم.
خوب بود زود فهمیدم.
ولی تکلیف این دختره گستاخ را مشخص می کنم(.
***
ندا بانو
هیچ کداممان حرفی نمی زدیم.
نباید آن حرف ها را می زدم. ولی خوب تقصیر خودش بود خودش اول شروع کرد.
ارشاد با لحنی مغموم مارا خطاب قرار داد.
_زنگ می زنم نیما بیاد دنبالمون.
میترا سری تکان داد.
_قبلش بریم برای ندا ویلچر و عصا بگیریم.
ارشاد عین گرفتن شماره نیما جواب میترا را داد.

romangram.com | @romangram_com