#خانم_پرستار_پارت_123
-در هر دو صورت مزخرفی، ولی قبلا قابل تحمل تر بودی.
پرستار وارد اتاق شد و گفت که می خواهد من را برای عکس گرفتن ببرد و دیگر وقت نشد که ارشاد جواب بدهد.
***چشمانم را به دهان دکتر دوختم.
دکتر عینک کائوچویی مشکی اش را از روی چشم هایش برداشت و نگاهش را به ما دوخت.
__ترک برداشته.
نفس آسوده ای کشیدم که با شنیدن ادامه حرفش پنچر شدم.
__ولی باید گچش بگیرید.
از اتاق دکتر خارج شدیم و به طرف اتاقی که مربوط به گچ گرفتن بود، رفتیم و پایم را گچ گرفتند.چ
آرش با اخم همیشگیش نگاهی به ارشاد کرد.
_باید یه ویلچر براش بگیریم.
نیشم باز شد. عاشق ولیچر بودم و یکی از آرزو هایم ویلچر سواری بود، که تا حالا سوار نشدم.
میترا خندید و خطاب به من ادامه داد:
__به آرزوت رسیدی.
خندیدم که ارشاد با کنجکاوی از میترا پرسید:
_چه آرزویی؟
_ویلچر سواری.
ارشاد با چشم های گرد به طرف من برگشت.
-ها؟ چیه؟ هر کس یه آرزویی داره.
ارشاد به حالت عادی اش برگشت.
آرش دست هایش رابه داخل جیبش فرو کرد.
__دخترای همسن تو آرزوی شوهر کردن دارن، اون وقت تو...
دندان هایم را با حرص روی هم سابیدم، باز به من غیر مستقیم به ترشیده بودنم اشاره کرد.
آرش می خواست ادامه دهد که اجازه ندادم.
_چیه؟ می خوای بگی سحر زنت هم سن من بود دوتا بچه داشت؟ )با پوزخندی که از من بعید بود ادامه دادم( و دیدم چه
romangram.com | @romangram_com