#خانم_پرستار_پارت_121
زیر لب زمزمه کردم:
-حالا چه گوهی بخورم؟
فکری به ذهنم رسید! باید فضا را شلوغ کنم.
دنبال نیما افتادم که پا به فرار گذاشت.
نفس نفس زنان داد زدم:
-نیما، خودت رو مرده بدون.
حالا وقتش بود!
شپلق، خودم را روی زمین انداختم.
از درد چشمانم را بستم؛
)ای مرده شورم را ببرن که بلد نیستم خودم را الکی زمین بزنم(.
همه دورم جمع شدند، درد پایم واقعا زیاد بود.
ناله ای کردم که ارشاد داد زد.
_بلندش کنید تا به بیمارستان ببرمیش.
میترا و سیما به کمکم امدند، ولی نتوانستند، چون پاهایم درد می کرد، بلند کردنم سخت بود.
هر کسی سعی داشت به طوری کمکم کند، ولی در حال کشتنم بودن.
آرش کلافه دستی در موهایش کشید.
_کشتینش.
بعد به طرفم امد و یک دستش را زیر زانو هایم و دیگری را هم زیر سرم و بلندم کرد.
)هیچ حس خاصی نداشتم، فکر کردم مثل رمان ها حالی به حولی می شم(.
همه دنبالمان راه افتادند که آرش غرید:
_همتون کجا را ه افتادید؟ میترا، تو فقط بیا.
میترا آمد، که ارشاد هم دنبالمان راه افتاد.
در طول مسیر فقط آخ و اوخ می کردم، چون واقعا درد داشتم.
آرش ماشین را در یک درمانگاه پارک کرد.
romangram.com | @romangram_com