#خانم_پرستار_پارت_120
میترا با پدرش مشکل دارد و به اجبار پدرش به آنجا رفته است._یه چیزی بگم؟
-دو تا بگو...
_من دارم میام ایران.
چند لحظه ساکت شدم بعد یک مرتبه جیغ بلندی کشیدم.
_اوه دختر کر شدم... آروم تر.
-کی ؟
_هفته دیگه. فعلا بای... من یه کاری دارم باید انجام بدم.
-گــود بای.
)خوب... اینم از سارا.
حالا من چه جوری برم ویلا!؟(
وارد ویلا شدم، ویلا در سکوت مطلق فرو رفته بود.
یک مرتبه برقها روشن شدند.
آنقدر هول شدم که سریعا کف ویلا نشستم.
)آخه یکی نیست بگه چرا نشستی؟(
صدای پا آمد؛ سرم را بالا آوردم، که نیما را دیدم. با اخم پرسید:
_دیوونه کجا بودی؟ شمارت هم که همش اشغال بود.
متقابلا اخمی کردم.
-همش تقصیر توعه، اگه مثله آدم به مارال می گفتی دوسش داری و مجنون بازی) نیما شروع کرد به سرفه کردن، ولی من
توجه ایی نکردم ( در نمی آوردی، منم یاد اون دوتا گولاخ)سرفه اش شدید تر شد( نمی افتادم و پشت سرشون حرف نمی
زدم.
حرفم که تمام شد یک نفس عمیق کشیدم و بلند شدم و به نیما پشت کردم، که چشم هایم گرد شد.
یه ایل آدم پشت سرم بود و مارال قرمز شده بود.
نیش سیما، سینا، آترا، رایان و شیما هم باز بود و در این میان این محمد، آرش و ماهان بودند که اخم هایشان در هم بود.بچه ها هم که مثل همیشه خنثی بودند.
آب دهانم را با صدا فرو دادم.
romangram.com | @romangram_com