#خانم_پرستار_پارت_119
ترسیده، نیما را خطاب قرار دادم.
-تو پشت سرمی، من زرد نکردم؟
نیما با شیطنت ذاتیش جواب داد:
_نوچ، وای کم کم داره نشانه هایی می آد.
اخم ماهان و آرش هر لحظه شدید تر می شد.
چشم هایم را بستم و با صدای بلند، شروع به حرف زدن کردم.
-نیما خدا خفت کنه، عاشقیت هم مثه ادم نیست ]نیما همش بال،بال می زد[ خو مثه آدم برو به مارال بگو دوسش داری.
شما دوتام خو شبیه گولاخید، خو یکم اخلاق گندتون رو درست کنید .
با اتمام حرف هایم، سریع بلند شدم و از عمارت بیرو رفتم.
)وای، عجب غلطی کردم؟
الان برم ویلا زنده به گورم می کنن.
گوشی ام زنگ خورد وا! چرا آنقدر صفر داره؟(
-بله؟
_سلام عزیزم، منم، سارا.
-سارا! توی؟
_آره عجیجم
-عجیجم و کوفت. تو که می دونی از این کلمه بدم می اد.
_باشه عجیج... نه! یعنی عزیزم. از میترا خبر داری؟
-چــــیش همش ور دل شوهرشه..
سارا با بهت جیغ کشید:
_چـــی گفتی؟
-همین که شنیدی...
سارا دوست صمیمی من و میتراست، که پدرش شرکت ساختمانی بزرگی دارد و برای کار پدرش به امارات رفته اند؛ البته
romangram.com | @romangram_com