#خانم_پرستار_پارت_118
-نیما، منم دوست دارم.
چند لحظه مات نگاهم کرد و بعد به خودش آمد
زیر چشمی نگاهی به پله ها انداخت که مارال را دید و تا ته ماجرا را خواند.
_عزیزم، تو از کجا به این نتیجه رسیدی؟
-از اون جا که تو مهربونی... شوخ طبعی...
نیما دوباره تکرار کرد:
_عزیزم، تو از کجا به این نتیجه رسیدی؟
زیر لب زمزمه کردم:
-مرض عزیزم، تو از کجا به این نتیجه رسیدی گرفته.
با لحن مهربانی ادامه دادم:
-از اونجا که وقتی توی جمع میبینمت الخصوص کنار ماهان آرش تو می درخشی از بس که اونا اخمو ان.
نیما خنده اش گرفته بود، کاملا از بحث دور شده بودیم.
نیما درحالی که به زور خنده اش را کنترل می کرد، با چشمانی پر از خنده نگاهم کرد.
_ماهان و آرش دیگه چه خصوصیاتی دارن؟
شروع به گفتن حرف های دلم کردم.
_وای، اسمشون رو نبر! از بس که اخم می کنن. عزرائیل از اونا بیشتر می خنده. من اصلا جرات نمی کنم نگاشون کنم، غول
بی شاخ و دمن...
نیما از خنده، رنگش به سرخی می زد، در همان حالت ارام زمزمه کرد:
_پشته سرت رو...
سریع مطلب را گرفتم و زیر چشمی نگاهی به پشت سرم انداختم.
آرش و ماهان بودند، با دیدنشان هول کردم.
-اها... اینا هم یادم رفت بگم، اصلا خیلی با جذبن، هیکلشونم توپه... اخلاقشونم که نگو... عینه پیشی ملوسه، چشای ماهان
که سبزه خوجل ولی شراره های خشم... نه یعنی شراره های مهربونی ازشون می باره،آارش هم که موش بخورتش، با اون
چشای مشکی مخوف... نه... یعنی ملوسش آدم رو غرق می کنه.بعد از تمام شدن حرف هایم برگشتم، مانند میر غضب ها نگاهم می کردند.
romangram.com | @romangram_com