#خانم_پرستار_پارت_117

_اون... ماراله؟
نیشش باز شد.
با بهت گفتم:
-نه، بابا
با نیش باز سری به نشانه تایید تکان داد.
_آره، بابا.
. -نیشتو ببند.
پکر نالید.
_خوب الان من چی کار کنم؟
با حالت متفکری به او خیره شدم.
-مزه دهنش رو بسنج .
نیشش دوباره کش آمد.
_یعنی ب. ب. و. س. م. ش؟
با حالت تهاجمی به سمتش رفتم.
-بی حیا...
خنده غمگینی کرد.
)این خله، یه بار می خنده ، یه بار...
بی خیال اصلا(.
-بریم تو دیگه، خیلی وقته بیرونیم.
__بریم.وارد ویلا شدیم .
هیچ کس در سالن نبود، من و نیما روی مبل های سالن نشستیم.
نیما روبه روی من و پشت به راه پله بود.
زیر چشمی نگاهی به پله ها انداختم، مارال داشت از پله ها پایین می آمد.
چشمک ریزی به نیما زدم.

romangram.com | @romangram_com