#خانم_پرستار_پارت_116

_بعدش...
سنگی را به طرف دریا پرتاب کرد و ادامه داد:
_به پاش موندم تا همین الان که سی سالمه.
-یعنی الان دختره نوزده سالشه. خوب؟
_نباید این کار رو می کردم. اون خیلی ازم کوچیک تره بی انصافیه من شوهرش بشم.
-خوب شاید اونم تورو دوست داشته باشه.
نیما کلافه چنگی به موهایش زد.
-اون عاشق یه نفر دیگست.
با کنجکاوی پرسیدم:
-خودش گفت؟
سری تکان داد.
-دقیقا چی گفت؟
ـ گفت عاشقه.
- نگفت کی؟
کلافه داد زد:
_اهـــه، چه قدر سوال می پرسی بیچاره شوهرت. نه نگفت کی.
پس گردنی نثارش کردم.
-خو خره... شاید عاشق خودت باشه.
یک دفعه از جایش پرید:_چرا به ذهن خودم نرسید؟
یک دفعه بادش خالی شد.
- نه! اون بهم می گه بابا بزرگ.
با چشم های ریز شده پرسیدم:
-اون کیه؟
نیما به تته پته افتاد، که خودم ادامه دادم:

romangram.com | @romangram_com