#خانم_پرستار_پارت_115
بطری چرخید و سرش طرف آرش و تهش طرف من افتاد.
تا آمدم حرفی بزنم، پیش دستی کرد.
_از اونجایی که تو آدم نیستی و ممکنه از جرعت کار های نا به جایی بگی و من چیزی برای پنهان کردن ندارم، حقیقت.
از حرص قرمز شدم؛ این پسر کار یجز حرص دادن من بلد نبود.
همه به حرص خوردن من خندیدند.
خیلی ریلکس نگاهش کردم.
-خوب... عشق و عاشقی رو که به خاطر گذشتت خط می زنم...
) عصبانی شد و رگ گردنش برجسته، همه با نگاه ازم می خواستن ادامه ندم، ولی ادامه دادم( هر چی فکر می کنم چیز
درت نیست که کنجکاو دونستنش باشم... ) علنا بهش گفتم برام بی ارزشی(پس یکی دیگه به جای من ازت سوال بپرسه.
جو بدی بر جمع حاکم بود.
ارشاد با بهانه بازی را به هم ریخت تا اوضاع قاراش میش نشود.
بعد از بازی نیما از ویلا خارج شد؛ قیافه اش خیلی ناراحت بود.
دنبالش رفتم، که کنار ساحل نشست.
به تبعیت از او من هم نشستم و پرسیدم:
-چی شده داداشی؟ ناراحتی.
سکوت را نشکست و همچنان ساکت ماند.-اگه می خوای چیزی نگو، ولی اگه بگی هم من راز دار خوبیم.
چند لحظه دیگر بینمان سکوت ایجاد شد و بعدش نیما بالاخره سکوت را شکست.
_بیست و یک سالم بود که فهمیدم به یه دختره حسایی دارم، ولی میدونی مشکل کجا بود؟
سرم را به معنی ندانستن تکان دادم.
ادامه داد:
_چون دختره اون موقع ده سالش بود!
با چشم های گرد نگاهش کردم.
-یعنی یازده سال ازت کوچیک تره.
سری تکان داد.
romangram.com | @romangram_com