#خانم_پرستار_پارت_114
_آره...
سیما با شیطنت پرسید:
_خوب... کیه؟
مارال سریع سرش رو بالا آورد.
_گفتید یه سوال.
دیگر بی خیال قضیه شدیم.
بطری چرخید و طرف من افتاد.
ارشاد نیشخندی زد.
-حقیقت.
ارشاد سری تکان داد.
_عزیز ترین کس زندگیت که زنده باشه کیه یا عشقت؟کمی فکر کردم ،به هیچ جا نرسیدم.
رضا، علی، نازی، نارا و خاتون را خیلی دوست دارم، ولی نه در حدی که جونم را برایشان بدهم.
_هیچ!
برای یک لحظه همه ساکت شدند؛ ارشاد سکوت را شکست.
_عاشق...
-هرچند یه سوال باید جواب می دادم،ولی می گم. اونم نشدم.
همه خندیدند، ولی من پوزخند آرش )به معنی ترشیده( را دیدم.
حرصی شدم.
-خودتی .
همه ساکت شدند.
شیما، با تعجب پرسید:
__ با کی بودی؟
-اونی، که بود خودش فهمید.
آرش اخمی کرد که همه فهمیدن با کی بودم و با تعجب به من نگاه می کردند.
romangram.com | @romangram_com