#خانم_پرستار_پارت_113

آرش و ارشاد و میترا هم آمدند و همه موافقت خودشان را اعلام کردند.
بطری چرخید و طرف سینا و سرش طرف ماهان افتاد.
همه کنجکاو بودیم می خواهد چه بپرسد!
سینا که رنگ به رو نداشت با صدای تحلیل رفته ای نالید:
ـ حقیقت.
آترا با استرس به ماهان نگاه می کرد، ماهم که از خنده قرمز شده بودیم.
ماهان زیر چشمی آترا را نگاه کرد و پرسید:
__اسم اولین دوست دخترت تا آخریش رو بگو.همه از خنده منفجر شدیم.
سینا آب دهانش را قورت داد و چشم بسته به حرف آمد.
_ سارا، مهلا، نازیلا، شیرین، ارشین، درسا، کیمیا، نگین، آنوشا، توسا، مریم سمیرا عاطفه، رزا، مینا، شیلا، خاطره، نینا، طیبه
و... بقیشون و یادم نیست.
همه با دهان باز به سینا نگاه می کردیم،
)این پسر ها چه جونوراین؟(
بطری دوباره چرخید و سرش به طرف مارال و تهش سیما شد.
سیما با شیطنت نگاهی به مارال کرد.
_خوب...
__چون حوصله ندارم حقیقت.
سیما فرتی پرسید:
_عاشق شدی؟
مارال تکان شدیدی خورد و تا آمد حرف بزند نیما سریع به حرف آمد.
__اگه هرکی خواست از جواب دادن طفره بره یا مجازاتش رو انجام نده باید مجازات بد تری براش در نظر گرفته شه.
همه موافقت کردیم.
-مارال، بگو دیگه.
مارال سرش را پایین انداخت و با صدای ضعیفی

romangram.com | @romangram_com