#خانم_پرستار_پارت_112
__تو عاشقمی؟
میترا رنگش از قرمزی گذشته بود ؛ کبود شده بود.
آرام سری تکان داد و سرش رو پایین انداخت.
نیش ارشاد کش آمد ولی میترا چون سرش پایین بود ندید و با بغض شروع به حرف زدن کرد._ب.. بخشید اقا ارشاد...
ارشاد طرف میترا پرید، که میترا تکان شدیدی خورد ،ارشاد میترا را بغل کرد که خندیدم و از اتاق بیرون امدم تا راحت
باشند، ولی از لای در نگاهشان می کردم.
_ نوچ... نوچ... خودت دوس داری وقتی با عشقت خلوت می کنی یه نفر یواشکی نگاتون کنه؟ هرچند... کی تورو می
گیره!؟
آرش بود که به چهار چوب در اتاقش تکیه داده بود و این ها را می گفت.
از حرص رو به موت بودم.
_ترشیده عمته! من خاستگارام برام سرو دست می شکونن.
پوزخندی زد.
-الهی تا اخر عمرت دهنت همین جوری کج بمونه.
با چشم های گرد نگاهم کرد.
مانند خودش پوزخندی زدم.
-بپا چشم هات نیوفته کف سالن.
بعد از گفتن این حرف سه طبقه را پایین رفتم و
غر زدم:
-ای، ننه مردم.
نیما با خنده پرسید:
_چته انقدر غر می زنی؟
با بی حوصلگی نالیدم:
_ولم کن بابا، حوصلم پوکید...
__بچه ها نمی آید جرات یا حقیقت؟
romangram.com | @romangram_com