#خانم_پرستار_پارت_111
-میترا!
میترابا لحن محزونی جواب داد.
_هوم؟با بهت پرسیدم:
-نکنه... تو... تو...
میترا حرفی نزد که خودم جواب خودم را دادم.
-مگه می شه تو دو روز؟
سرش را پایین انداخت.
_دو روزه نبود! من از اول از تیپ و قیافه ارشاد خوشم اومد، ولی تو این دو روز با این اخلاقش باعث شده... باعث شده
من... من...
سریع نالیدم.
- تو عاشقش بشی؟
گونه هایش گل انداخت.
نیش ام به طور اتوماتیک وار باز شد.
-حالا ارشاد حرکتی زده؟
_حرکت آنچنانی نه، ولی دیروز از زندگیش می گفت... اینکه به زنش علاقه نداشته، زنش خواهر سحر بوده و به خاطر
فشارای خانوادش ازدواج کرده و وقتی به خارج از کشور رفتن تو تصادف زنش مرده و اون یه مدت حافظش رو از دست
داده وقتیم برگشت به خاطر برادرش اون حرفا رو به سحر زده.
پس گردنی به میترا زدم.
-خو خره! داره با زبون بی زبونی ابراز علاقه می کنه.
نیشش عینه کش تونبون کش آمد.
-ایـــش، ببند نیشت رو... بسوزه پدر عاش...
یک دفعه در باز شد و ارشاد با شلوارک نمایان شد.
با دهن باز نگاهش کردم که میترا از خجالت قرمز شد.
ارشاد با اخم از میترا پرسید.
romangram.com | @romangram_com