#خانم_پرستار_پارت_110
با حرص از کنارش رد شدم و به طرف بچه ها رفتم و بعد همه با هم وارد ویلای شیک و مدرن شدیم.
من، یک اتاق در طبقه آخر یعنی سوم را و بچه ها طبقه دوم را انتخاب کردند.
.میترا و ارشاد و آرش هم در طبقه سوم بودند.
وارد اتاقم که مانند پرتقال بود شدم. همه جایش نارنجی بود، ولی درجه پر رنگی اش فرق می کرد.
خودم را روی تخت پرت کردم که صدای پارس سگ آمد.
سیخ سر جایم نشستم. از زیر تخت، یک گوله پشم بیرون آمد.
جیغ زدم و شروع به بالا پایین پریدن بر روی تخت کردم.
آرش و ارشاد و میترا داخل اتاق آمدند.
ارشاد و میترا با دیدن من، که روی تخت بالا پایین می پریدم، بلند خندیدند.
آرش نوچ، نوچی کرد و گوله پشمی را برداشت و نازش کرد.
از اتاق خارج شدند و این بار با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم.
توله سگ برای نازی بود که اینجا نگه داری اش می کردند.
)ای نازی بلا همش درد سری(.
اوه... اوه... می خواهد برای پدرش زن بگیرد!
با یک فکر آنی به میترا اس دادم که به اتاق من بیاید تا با هم حرف بزنیم.
میترا بدون در زدن، وارد شد و با نیش باز نگاهم کرد.
_به... به... خانم قهرمان پرش تختی.
بالشتکی را از روی تخت برداشتم و به طرفش پرتاب کردم که جای خالی داد.
-خفه، می خوام یه چیزی بهت بگم که از خنده بترکی.
_بگو.
-نازی میخواد تورو واسه باباش بگیره.
بعد از این حرفم زیر خنده زدم، ولی میترا بر خلاف تصورم سرخ و سفید شد.
با گیجی به میترا خیره شدم.
)این چشه؟(
romangram.com | @romangram_com