#خانم_پرستار_پارت_109

-میترا من با تو می آم.
که نیما گفت:
_میترا چرا ماشین بیارع؟ ماشین ٓارش و ارشاد که جا هست.
نارا پیاده شد به طرف میترا آمد و او را سوار ماشین ارشاد کرد .
من مانده بودم.
رضا پیاده شد و مانند حرکت نارا، ولی با کمی چاشنی نمک انجام داد و من را سوار ماشین آرش کرد.
همه از خنده غش کرده بودند!
آرش هم بدون حرف اضافه ای حرکت کرد. در طول راه رضا دلقک بازی در می اورد و علی ضایع اش می کرد.
آرش هم لطف می کرد یک لبخند نیم بند می زد .
به ویلا رسیدیم؛ علی و رضا سریع پیاده شدند.
حقیقتا زیبا بود، به طور فجیعی محو ویلا شده بودم.
صدای آرش آمد.
_به پا غرق نشی!
حرصم گرفت.
-چـــیـــش، تو هیچ حرف دیگه ایی جز این بلد نیستی؟
اخمی کرد، که ادامه دادم.
-چـــیــش، تو کار دی...
میان حرفم دوید.
_تو کار دیگه ای جز چــــی..ــش کردن بلد نیستی؟
-آه، ولم کن.
یک تاب ابرویش را بالا داد.
_نگرفتمت که، اصلا کی تو رو می گیره؟ _ _25سالته هنوز مجردی، سحر نصف تو بود زن من شد.متعجب بودم. چه راحت از عشق خیانت کارش حرف می زند!
با یاد آوری حرفش از حرص قرمز شدم.
علنا به من ترشیده گفت.

romangram.com | @romangram_com