#خانم_پرستار_پارت_108
ارشاد و میترا با کل کل داشتند لباسای بچه ها را جمع می کردند.
خنده ام گرفت.
)یه پا دلقکن(.
-اوهه... چه خبرتونه؟ کمتر کلکل کنید.
نازی سریع بلند شد و به طرفم آمد و دستم را کشید، انتهای سالن برد.
_نایی یه چیزی بگم؟
ـ بگو..
نازی نگاهی به اطرافش انداخت و با صدای آرومی زمزمه کرد.
_بیا برا بابام زن بگیریم.
با چشم های گرد داد زدم.
-چـــــــــــــی؟
_بیا همین میتی رو برا بابام بگیریم با من و اجیمم مهربونه و مثه نا مادری سیندرلا نیست
.
هم از دست این وروجک خنده ام گرفته بود، هم متعجب بودم.
-از کجا به این نتیجه رسیدی؟
ژست با نمکی گرفت.
_از اونجایی که بابا و میترا دوس دختر دوس پسرن.
با چشم های گرد بهش خیره شدم.
نازی با بی خیالی شانه ای بالا انداخت.
_هاا؟! خو چیه؟! خودم اون شبه که خاله میتی اومد دیدم.به حالت عادی برگشتم.
-خوب حالا... بعدا در مورد این موضوع باهم حرف می زنیم.
نیشش به طور اتوماتیک وار باز شد.
))روز بعد((
علی و رضا سوار ماشین جدید پدرشان و نارا و نازی هم سوار لامبورگینی ارشاد شدند.
romangram.com | @romangram_com