#خانم_پرستار_پارت_107
شانه ای بالا انداخت.
_ناز نازی که لوس هست.
خنده ام شدت گرفت.
-می دونی که بدش میاد ناز نازی صداش کنی.
خندید و حرفی نزد.
کمی به او نزدیک شدم.
-وسایلت رو جمع کردی؟
ابروهایش را بالا انداخت.
-بیا تا باهم جمع کنیم.
آرش، با اخم به ما که در حال جمع کردن وسایل بودیم خیره شده بود که ناگهان در به شدت باز شد و رضا وارد شد.
آرش تکان شدیدی خورد.
رضا با غر غر وارد شد.
__نــــدایــــی، بیا به منم کمک کن.وسایل رو ریختم تو ساک، ولی جا نمی شه.
بعد از این حرفش، کشان کشان ساک دستش را به طرف ما کشید.
هم زمان دو کار انجام می دادم هم لباس های رضا و هم لباس های علی را تا می کردم.
آرش جلو آمد و شروع به تازدن لباس های رضا کرد.
شانه ای بالا انداختم و به کارم ادامه دادم.
با صدای عصای خاتون سرم رو بالا آوردم.__اومدم در اتاقت که بهت بگم بیای کمک علی و رضا... انگار خودت اومدی. میترا و ارشاد هم که دارن لباسای دخترا رو
جمع می کنن.
-خاتون جونم توهم می آی ؟
خاتون سری تکان داد.
__نه والا... من مگه پا دارم؟ می خوام برم خونه داداشم این یه هفته ده روز رو اونجا باشم.
بعد از اتمام حرفش از اتاق خارج شد.
کارم که تمام شد از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق نارا رفتم.
romangram.com | @romangram_com