#خانم_پرستار_پارت_106

نیم ساعت از رفتن آرش گذشته بود.
-راستی، خاله اسمش چیه؟
خاله منیر لبخندی زد.
_پاشا.
با لحن لوسی ادامه دادم:
-وای چه ناز!
ده دقیقه بعد همه عزم رفتن کردیم، ولی آترا گفت کنار خاله می ماند، شب هم من جایم را با او عوض می کنم.
وارد عمارت شدیم، صدای خنده بلند علی می آمد؛ ذوق زده داخل سالن دویدم .
علی و رضا در بغل آرش بودند.
تا به حال علی را آنقدر خوشحال ندیده بودم.
بعد از شام همه در سالن جمع شدیم؛ یک مرتبه یادم آمد که باید جایم را با آترا عوض کنم.
-یکی من رو ببر بیمارستان، باید جام رو با اترا عوض کنم برگشتنی هم باید اترا رو بیارید.
سینا سریع بلند شد.
_من می برمت.
نیما چپ چپ نگاهش کرد که محل نداد. خنده ام گرفت، ولی به روی خودم نیاوردم.))روز بعد((
خاله را از بیمارستان مرخص کردیم و به خانه شان بردیم و بعد هم به خانه برگشتیم.
..
همه درحال جمع کردن چمدان هایشان بودند.
در زدم و بعد وارد اتاق علی شدم.
آرش هم آنجا بود، یاد روزی افتادم که چک خوردم. صورتم جمع شد.
علی سرش را بالا آورد.
_کاری داشتی ندایی؟
خندیدیم.
-خودتم که گفتی ندایی بعد به نازی می گی لوس.

romangram.com | @romangram_com