#خانم_پرستار_پارت_105
_از تو بهترم بابابزرگ.
نیما ادایش را در آورد همان موقع در اتاق زده شد و ماهان وارد شد و با همه احوال پرسی کرد. با دیدن آرش لبخند محوی
زد.
آرش هم همین طور و بعد هم دیگر را مردانه در آغوش کشیدند؛ معلوم بود که باهم خیلی صمیمی هستند
همه مشغول حرف زدن با جفتی شان بودند.
که ارشاد داد زد.
_دوستان، اشنایان، لیدی اند جنتلمن. توجه! توجه!
__چته ارشاد؟
ارشاد نیشش را باز کرد.
-بریم شمال.
ذوق زده داد زدم:
-وایــــی، آره... آره... بریم.
همه موافقت خودشان را اعلام کردن. ولی عمو و خاله قبول نکردند وقرار شد که پس فردا برویم.
آرش نگاهی به جمع انداخت.
_من می خوام برم خونه .ارشاد خطاب به من و عمو جواب داد:
__بابا، شما و ندا هم برید.
عمو با خستگی لب زد.
_باشه، من برم خونه دوش بگیرم و برگردم.
ارشاد دوباره خطاب به من ادامه داد.
_ندا تو هم برو.
شانه ای بالا انداختم.
.
-بی خیال می مونم.
__هر جور میلته.
romangram.com | @romangram_com