#خانم_پرستار_پارت_104
بچه را به خاله منیر دادند تا شیرش بدهد.
به طرف نیما رفتم.
-نیما، تو که انقدر بچه دوست داری چرا زن نمی گیری؟
به جای نیما سینا با لودگی جواب داد.
__ای گفتی... این زن نمی گیره، جلو راه منم بسته! خو منم دل دارم. می خوام زن بگیرم..
با پس گردنی نیما ساکت شد.
نیما با اخم نمایشی نگاهش را به چشمان سینا دوخت.
-بچه هنوز دهنت بو شیر می ده.
همه خندیدیم.
سینا دستی پشت گردنش کشید.
_مگه مامان به من چه شیری داده که هنوز بوش نرفته؟... برادر من_ _24سالمه... الکی نیست ها!
نیما شانه ایی بالا انداخت.
_من سی سالمه هاا! شیش سال ازت بزرگ ترم.-خو زن بگیر.
_ای خواهر کی میاد زنشو بده به...
با پس گردنی من صداش قطع شد.
با حرص غریدم.
-باز شروع کردی؟
بازوی جفتی ام که مارال بود را کشیدم.
-بیا، اینم زن!
زیر چشمی نگاهی به محمد انداختم .داشت می خندید، خدا را شکر می دانست شوخیه و روی خواهرش غیرتی نشد.
بقیه افراد حاضر هم می خندیدن.
نیما با بهت و تعجب نمایشی به مارال اشاره کرد.
_ایـــــــــن بچه؟
مارال پشت چشمی نازک کرد.
romangram.com | @romangram_com