#خانم_پرستار_پارت_103
_هـــی، آقاهه... خواهرم رو ول کن.
آرش سرش را بالا آورد که کوشا مانند مجسمه خشک شد. آرش بلند شد و میشا را بغل کوشا داد.
_بپا غرق نشی داداش با غیرت.
و آرام از کنارش رد شد.
کوشا کمی دیگر در همان حالت ماند و بعد هم نیشش به طور اتوماتیک وار باز شد.
همه به جز نیما، رایان، ارشاد و خاتون تعجب کردند؛ آرش هم ماجرای فراموشی اش را تعریف کرد و جمع به حالت عادی
برگشت.
میشا هم هنوز در بغل کوشا بود و من به این مارمولک شک کردم.
فکری به سرم زد.
با صدای بلند و جیغ مانندی داد زدم.
-ســــــوســـــــک!میشا مانند جت از بغل کوشا بیرون پرید.
_کــــوش؟ کجاس؟
همه خندیدند و این وسط کوشا مثل گاو های هلندی شده بود و از دماغش دود بیرون می زد. دنبال میشا افتاد، که در حال
فرار بود و از دید رس ما دور شدند.
بچه ها هیچ کدام نیامده بودند و من شدیدا کنجکاو بودم عکس العمل علی را ببینم.
همه به اتاق منیر رفتیم. عمو با عشق پیشانی اش را بوسید، که همه دست زدیم.
منیر با دیدن آرش بغض کرد؛ آرش به طرفش رفت و با لبخند اورا به آغوش کشید و گونه اش را بوسید.
در اتاق باز شد و یک پرستار با چرخ وارد شد.
-غذا اوردن؟
همه از خنده غش کردند.
نیما با خنده نگاهش کرد.
_آخه دختر خوب غذا کجا بود؟ یه نینی خوشگله!
به طرف چرخ رفت و با ذوق به نوزاد کوچک خیره شد.
نی نی کپ آرش بود، به خصوص چشم هایش که با چشمان آرش مو نمی زد.
romangram.com | @romangram_com