#خانم_پرستار_پارت_102

سری تکان دادم.
کنجکاوم عکس العمل بچه ها را ببینم.
شماره ارشاد را گرفتم.
_بله؟
- سلام.
_ا...ندا تویی؟ کجایی بابا؟
-مامانت زایید بیاید بیمارستان.
داد زد:
_چـــــــ~ــــــــی؟-لئو ناردو داوین چی، پیچ پیچی، ساعت مچی...
آرش یهویی گوشی را از دستم قاپید.
_بیاید بیمارستان.
زرت، گوشی را قطع کرد.
با اخم نگاهم کرد.
_دو ساعته داری آسمون ریسمون می بافی.
***
)نیم ساعت بعد(
منیر را به بخش منتقل کردند، ولی بچه، چون زود به دنیا آمده زیر دستگاه بود.
.
با سر و صدایی که شنیدم بلند شدم.آرش و عمو هم بلند شدند. اول از همه قامت میشا نمایان شد.
میشا با ذوق دستانش را به هم کوبید.
_داداشم ک...
با دیدن آرش حرف در دهنش ماسید و بدنش شل شد که آرش گرفتش و محکم بغلش کرد یک لبخند محو روی لبش بود.
سر آرش پایین بود که کوشا هم امد . بادیدن خواهرش در بغله یک مرد به اصطلاح غریبه رگ غیرتش قلمبه شد و به طرف
آرش آمد.

romangram.com | @romangram_com