#خانم_پرستار_پارت_101

یکی از آن نگاه های وحشت ناکش را به من انداخت که خودم را خیس کردم، ولی اصلا به روی خود نیاوردم.
به بیمارستان رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و وارد سالن بیمارستان شدیم. از پذیرش سوال کردیم و به بخش مربوطه
رفتیم. عمو مقابل در اتاق عمل، نگران راه می رفت.
با صدای آرامی عمو را صدا زدم.
-عمو...
وقتی برگشت خشکش زد.
وای آرش رو یادم رفت.
عمو با تته پته پرسید:__ آ... آ... آ... رش؟
آرش خیلی عادی جواب داد.
_بله بابا.
عمو به سمت آرش یورش آورد و آرش هم کمی جلو رفت و مردانه هم دیگر را به آغوش کشیدند.
صدای گریه نوزاد ما را به خودمان آورد، بهت زده بودیم.
-وویـ~ــی، نازی بچه.
عمو با تماتینه پرسید:
_به دنیا اومد؟
-عمو پدرشدن دوبارتون مبارک .
عمو خندید.
_امروز روز عالیه، دو تا از پسرام هم زمان.
نرم نرمک خندیدم.
-مگه آرش تازه متولد شده؟
با نگاه آرش خفه شدم.
خو ب نگاهش خیلی ترسناک است!
عمو همان طور که به طرف در اتاق عمل می رفت
_زنگ بزنید بقیه هم بیان.

romangram.com | @romangram_com