#خانم_پرستار_پارت_100
-خوب... پس تا الان کجا بودی؟
_خلاصه می گم، رقیبام قصد کشتنم رو داشتن. ماشین سوخت، ولی من و سامسونت فلزیم بیرون افتادیم و حدود یکسال
فراموشی گرفتم و رمز سامسونت رو نمی دونستم حافظم برگشت ولی نباید بر می گشتم چون قصد جونم رو داشتن و
حالا دیگه نمی تونن.
با ژست متفکری به روبه رو خیره شدم.
-چه عجیب!با اخم همیشگیش جوابم را داد.
_چیش عجیبه؟
انگار تازه یادم افتاده بود که این همان آرش قبل است.
-آرش ...
حرفم را قطع کرد.
_آرش، نه! آقا آرش، انگار یادت رفته من صاحب کارتم.
ابرویی بالا انداختم.
-نه دیگه پسر عمو، من دختر عموتم !
بقیه ماجرا را گفتم، ولی در عجبم چرا زیاد تعجب نکرد؟
_خوب...
-به جمالت، بی نقطش که می شه حمالت.
با اخم نگاهم کرد!
از دست اخم هایش کلافهشدم.
-هاا؟ چیه راه به راه اخم می کنی؟ من دیگه زیر دستت نیستم که واسم طاقچه بالا می زاری جناب اقای آرش تمجید .
با لحن تهدید واری انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد.
_مراقب باش با یه نفر از خاندان تمجید چطور حرف می زنی.
براز اینکه حرصش را دربیارم، با تقلید از خودش تکرار کردم.
-من مراقبم، تو مراقب نیستی که با یه نفر از خاندان تمجید چطور حرف می زنی، منم تمجیدم! به همون اندازه که تو
هستی.
romangram.com | @romangram_com